به دنیا اومدن داداشی
بالاخره داداشت دو هفته دیرتر از اون وعده ای که بهت داده بودم، بدنیا اومد. روز جمعه 11 بهمن ماه بود که با هم رفتیم بیمارستان و اونجا داداشت بهت یه دومینو داد و تو چقدر خوشحال بودی. مامان جون واسم تعریف کرد که اونجا توی بیمارستان چقدر نگران طلق روسریم بودی که نشکنه و کفشامو هی با خودت میبردی اینور اونور که کثیف نشن. (قربونت برم) قربونت برم... اینقدر ذوق داداشی رو داشتی که نمیخواستی بری مدرسه. همون روز اول که از بیمارستان آوردیمش، رفتی یه کتاب گذاشتی کنار دیوار که داداشت چهاردست و پا بره و برش داره. مثل فیلمی که از خودت دیده بودی و من واست توضیح دادم که حالاحالاها باید صبر کنی تا یه 5-4 ماه دی...



